
فشار چشم را اندازه گیری و غیر طبیعی بودن چشم را از این طریق تشخیص میدهند.در این مواقع چشم بسیار دردناک میشود که با قطره های چشمی و قرص از التهاب و قرمزی آن کاسته میشود. تغییرات فشار چشم از علائم اصلی سرطان چشم است
کره چشم حفرهای استخوانی در جمجمه است که حدود پنج سانتیمتر عمق دارد و ساختمان نرم چشم را محافظت میکند. تومورهای چشم شامل تودههایی است که داخل چشم ایجاد میشوند. البته تومورهای چشم فقط داخلی نیستند بلکه ممکن است در سطح کره چشم نیز ایجاد شوند که علاوه بر مشکلات دید، موجب جابهجایی کره چشم به طرفین میشوند یا چشم را به سمت بیرون هدایت میکنند. تومورهای سطح چشم به صورت تودههایی با تغییر رنگ لایههای پوشاننده چشم مشخص میشوند.
تومور ممکن است به صورت تومور اولیه در هر بافتی از چشم ایجاد شود یا ممکن است تومور ثانویه بوده و چشم توسط بافتهای مجاور مانند سینوسها، مغز و حفره بینی یا سایر اندامهای دورتر مورد تهاجم قرار گیرد. بیشتر تومورهای چشمی خوشخیم هستند. تومورها هم کودکان و هم بزرگسالان را گرفتار میکند. شایعترین تومورهای خوشخیم در کودکان شامل درموئیدها و همانژیومهاست و تومورهای بدخیم نیز شامل رتینوبلاستوماست.
شایعترین تومورهای شایع چشمی در بزرگسالان شامل تومورهای عروق خونی مانند همانژیوم، لنفانژیوم و نواقص عروقی، تومورهای اعصاب، چربی و سینوسهای اطراف چشم است. لنفوم شایعترین تومور بدخیم چشمی در بزرگسالان است. تومورهای متاستاتیک چشم بیشتر از تومورهای اولیه پستان و پروستات ناشی میشود.
علائم تومورهای چشم
تومورهای چشمی در بیشتر موارد علائم بارز و مشخصی ندارند و به این دلیل دیر تشخیص داده میشوند. ممکن است بیمار به طور مداوم به پزشک مراجعه کند و از کاهش دید شکایت کند، غافل از اینکه توموری پشت کره چشم قرار دارد. در این مواقع توصیه میشود در صورت اثربخش نبودن درمانهای یک پزشک، برای پیگیری از نظرهای سایر پزشکان استفاده شود.
علائم تومورهای چشمی شامل بیرونزدگی کره چشم، درد، کاهش بینایی، دوبینی، قرمزی، تورم پلک یا توده قابل مشاهده است. بعضی از تومورها براحتی قابل تشخیص هستند، در حالی که سایر تومورها به دلیل نداشتن علائم ظاهری تا زمان بزرگ شدن آن ـ که باعث جابهجایی چشم میشود ـ قابل تشخیص نیستند. در زیر بعضی علائم رایج تومورهای چشمی آمده است:
ـ ملانوم معمولا علائم زودرس ندارد و تنها کمی مشکلات بینایی ایجاد میکند، خونریزی و درد در صورت بزرگ بودن تومور اتفاق میافتد.
ـ همانژیوم مشیمیه تومورهای غیرسرطانی چشم است که از عروق خونی ناشی میشود و موجب کاهش دید مرکزی و نامنظمی شبکیه میشود.
ـ تومورعصب کروئید یک لکه مشابه خال پوستی است که میتواند به کاهش دید مرکزی یا محیطی منجر شود.
ـ تومورهای ملتحمه در سطح خارجی چشم ایجاد میشود و به درد و مشکلات بینایی میانجامد.
ـ تومورهای پلک با درد، تورم، مشکلات دید و مشکلات مربوط به کانال اشک مشخص میشوند.
چطور تشخیص دهیم؟
اولین قدم معاینه دقیق توسط چشمپزشک است. علائم بیمار مانند وضع دید، شرایط کلی سلامت و عملکرد چشم و بافتهای اطراف آن بخوبی بررسی میشوند. در صورت لزوم سایر روشها مانند سیتیاسکن، امآرآی و سونوگرافی نیز انجام میشود. بسیاری از تومورهای چشمی از راه انجام بیوپسی و تعیین نوع نمونه بهوسیله پاتولوژیست قابل تشخیص است.
ملانومای چشمی چیست؟
شایعترین تومور چشمی میان بزرگسالان ملانوماست. ملانوما نوعی اختلال است که در سلولهای پوستی تولیدکننده ملانوم (رنگدانههای مسئول رنگ پوست) ایجاد میشود. چشم نیز سلولهای تولیدکننده ملانین دارد و میتواند به ملانوما مبتلا شود، به طوری که بعد از پوست، چشم شایعترین محل بروز ملانوماست.
معمولا ملانومای چشمی در ناحیهای از چشم ایجاد میشود که در ظاهر قابل مشاهده نیست. در ضمن این نوع سرطان معمولا علائم و نشانههای زودهنگام ندارد و این قضیه تشخیص آن را مشکل میکند.
ملانومای چشمی ممکن است در هر ناحیه از چشم ایجاد شود. ملانومایی که در قسمتی از چشم شامل مشیمیه، مژه و عنبیه به وجود میآید، از بقیه انواع شایعتر است. مشیمیه لایهای از پوشش دور چشم است که رنگ تیره آن مانع انعکاس نور به داخل چشم میشود. اجسام مژکانی در مشیمیه رشد میکنند و با تغییر شکل لنز، فوکوس چشم را تنظیم میکنند. عنبیه دیسک شفاف و رنگی جلوی چشم است که میزان نور ورودی به چشم را کنترل میکند. در همه این ساختارها رنگدانههای ملانین وجود دارد، پس میتوانند به ملانوما مبتلا شوند. احتمال ابتلا به ملانوما با افزایش سن بیشتر میشود.
دلیل ایجاد ملانومای چشمی چیست؟
دلیل این تومور نادر چشمی نامشخص است. در معرض تشعشعات اشعه ماورابنفش بودن خطر ابتلا را افزایش میدهد. احتمال ابتلای افراد سفید پوست با چشمان روشن به ملانوما بیشتر است ولی هنوز دلایل مستندی برای این موضوع در دست نیست.
علائم ملانوما چیست؟
علائم ملانومای چشمی شامل تیرگی دید و دیدن نقاط سایه روشن است ولی معمولا علامت خاصی ندارد و به وسیله پزشک، طی معاینههای دورهای تشخیص داده میشود.
راه تشخیص ملانوما چیست؟
اگر ملانوم بموقع تشخیص داده شود و اقدامهای لازم صورت گیرد، نتیجه رضایتبخش و امیدوارکننده است ولی در صورت از دست دادن زمان، پس از مدتی علاوه بر عوارض چشمی، ممکن است تومور به دیگر اندامها نیز سرایت کند. تشخیص این عارضه علاوه بر معاینه دقیق فیزیکی شامل موارد زیر است:
افتالموسکوپی: استفاده از لنزهای کوچک دستی برای مشاهده داخل چشم
سونوگرافی: استفاده از امواج صوتی برای تشخیص عارضه از سطح پوست
فوتوگرافی رنگی: استفاده از یک دوربین مخصوص برای مشاهده و عکس گرفتن از ضایعه
نمونهبرداری: گاهی برداشتن نمونه کوچکی از بافت مورد نظر و بررسی آن زیر میکروسکوپ به تشخیص دقیق ضایعه منجر میشود.
از آزمایشهای غیرشایع میتوان به آنژیوگرافی فلورسنت، سیتیاسکن، پِتاسکن و امآرآی اشار ه کرد.
درمان ملانوما شامل انجام رادیوتراپی داخلی و خارجی، پروتونتراپی، جراحی و لیزر درمانی است.
درمان این نوع سرطان معمولا مشکلات بینایی ایجاد نمیکند، اگرچه در صورت بزرگ بودن بیش از حد تومور، قدرت بینایی کم میشود.
رتینوبلاستوما چیست؟
از تومورهای شایع چشمی در کودکان رتینوبلاستوماست. اگرچه رتینوبلاستوما در هر سنی اتفاق میافتد ولی این عارضه در کودکان زیر پنج سال، بخصوص زیر دو سال رایجتر است.
رتینوبلاستوما یکی از شایعترین سرطانها در کودکان است. رتینوبلاستوما یک سرطان بدخیم بافت شبکیه چشم است. در واقع، این تومورها دومین و در بعضی کشورها سومین تومور شایع دوران کودکی است؛ بنابراین با توجه به میزان بالای شیوع، باید زود و بموقع نسبت به تشخیص و درمان آنها اقدام کرد. این بیماری به وسیله جهش ژنی ایجاد میشود که یک مورد در هر ۱۰۰۰ نفر اتفاق میافتد.
اغلب تنها روش درمان خارج کردن چشم است و درغیر این صورت کشنده است. حدود ۴۰ درصد رتینوبلاستوماها ارثی است. این نوع از راه آزمایشهای ژنتیکی و آزمایش خون مشخص میشود. اگر والدین رتینوبلاستوما داشته باشند کودک آنها نیز در معرض خطر ابتلای بالایی است. پزشکان توصیه میکنند این کودکان تا سه سالگی هر ماه یک آزمایش چشم انجام دهند. تومورهای رتینوبلاستوما روی شبکیه (بافت عصبیای که پشت چشم قرار دارد، نور را احساس کرده و به صورت تصویر از راه عصب بینایی به مغز میفرستد) قرار میگیرند و اگر تحت درمان قرار نگیرند از راه کانال بینایی به مغز انتقال مییابند یا به سایر ارگانها دستاندازی میکنند. این مشکل در نیمی از کودکان جهان کشنده است.
دلایل ایجاد رتینوبلاستوما
رتینوبلاستوما به وسیله یک جهش ژنی در سلولهای کنترل کننده بینایی ایجاد میشود که در اثر این جهش رشد سلولها از کنترل خارج شده و به سمت سرطانی شدن پیش میرود. در بیش از نیمی از موارد این جهش در بچههای خانوادههایی که هیچ گونه سرطان چشمی نداشتند، ایجاد میشود. سرطان معمولا بچههای زیر شش سال را تهدید میکند. تشخیص این ضایعه در یک تا دو سالگی شایع است.
علائم رتینوبلاستوما
یک یا هر دو چشم ممکن است درگیر شود. مردمک چشم این افراد سفید یا دارای نقاط سفید است. در تصویربرداری با تشعشع یک نقطه متورم سفید در چشم این افراد دیده میشود. به جای ظاهر قرمز که نشانه یک حالت طبیعی در چشم است، مردمک به رنگ سفید و غیرطبیعی دیده میشود. از علائم دیگر میتوان به موارد زیر اشاره کرد: چپ شدن چشم، دوبینی، همطراز نبودن چشمها، کاهش بینایی، تفاوت رنگ عنبیه دو چشم، درد، قرمزی چشم و در صورت پیشرفت بیماری علائمی نظیر درد استخوان و سایر علائم نیز ظاهر میشود.
روش تشخیص رتینوبلاستوما
انجام آزمایشهای زیر به تشخیص این عارضه کمک میکند: نمونهبرداری از مغز استخوان و آزمایشهای مایع مغزی نخاعی در مواردی که تومور پیشرفت کرده باشد، سیتیاسکن و امآرآی مغز، بررسی چشم با نور، سونوگرافی چشم، اسکن استخوان، آزمایش خون.
چطور پیشگیری کنیم؟
مشاوره ژنتیکی، خطر ابتلا به رتینوبلاستوما را مشخص میکند. این مشاوره در صورت وجود فردی با این بیماری در خانواده بسیار ضروری است. برای بررسی چشم با نور معمولا از قطرهای استفاده میکنند تا پزشک بتواند بدون مشکل بیمار را بررسی کند. با توجه به سن کودک این آزمایش ممکن است با بیهوشی انجام شود. پیشگیری و درمان به موارد زیر بستگی دارد: مرحله بیماری، سن بیمار، اندازه و تعداد تومور، کاهش دید، وجود رتینوبلاستومای سه وجهی.
راههای درمان
درمان بیماری به دانستن تعداد، موقعیت و اندازه تومورها در چشم بستگی دارد. هدف از درمان ابتدا رهایی از سرطان و بعد حفظ بینایی کودک است. بعضی از درمانها ممکن است به تغییر بینایی در چشم بیمار منجر شود.
تومورهای کوچک ممکن است با لیزر یا فریز کردن جراحی شوند. اشعه ایکس برای تومورهای موضعی و همین طور تومورهای بزرگتر استفاده میشود. اگر تومور به چشم دیگر هم منتشر شود، شیمیدرمانی مفید خواهد بود. اگر تومور به هیچ روش درمانی جواب ندهد، چشم باید تخلیه شود. گاهی این روش به عنوان درمان اول انتخاب میشود.
اگر سرطان به هر دو چشم منتشر نشده باشد، معمولا در بیشتر موارد بیماری قابل درمان است. در بعضی موارد ممکن است نابینایی اتفاق بیفتد. تومور ممکن است از راه عصب بینایی به حدقه چشم منتقل شود و به مغز، ریهها و استخوانها منتشر شود. برای تومورهای کوچک، درمان فقط روی ضایعه انجام میگیرد. در حالی که کودک خواب بوده یا تحت بیهوشی است، یکی از دو روش زیر انجام میشود:
درمان به وسیله سرما: در این روش تومور فریز میشود. این درمان معمولا بیش از یک بار با فاصله حداقل یک ماه انجام میشود.
لیزر درمانی: از لیزر برای گرم کردن تومور استفاده میشود. درمان معمولا طی چند جلسه با فاصله درمان سه تا چهار ماه انجام میشود.
پلاک رادیواکتیو چیست؟
یک دیسک رادیواکتیو روی تومور در سطح چشم قرار میدهند. این دیسک به مدت چهار روز در این موقعیت قرار میگیرد و تشعشعات باعث تخریب سلولهای سرطانی میشود. این روش در تومورهای بزرگتر یا تومورهایی که با روشهای دیگر درمان نشدهاند، انجام میشود.
درمان با گرما: در این روش از گرما برای تخریب تومور استفاده میکنند و ممکن است با شیمیدرمانی یا رادیوتراپی همزمان استفاده شود، چون گرما اثر درمانهای دیگر را افزایش میدهد. گرما معمولا با لیزر و به طور مستقیم روی تومور استفاده میشود.
روشهای درمانی دیگر
تومورهای بزرگ با روشهای زیر درمان میشوند:
شیمیدرمانی: این روش شامل استفاده از داروهای ضدسرطان برای تخریب سلولهای سرطانی است. این درمان ممکن است پیش از انجام درمانهای موضعی ذکر شده استفاده شود تا اثرهای درمانهای فوق و موفقیت آنها را افزایش دهد. شیمیدرمانی در صورتی که تومور به سایر ارگانها و بافتهای بدن منتشر شده باشد نیز مفید است.
یک روش جدید در بعضی موقعیتها تزریق مستقیم داروی شیمیدرمانی از راه شریان تغذیهکننده چشم است. این روش شیمیدرمانی داخل شریانی (IAC) نامیده میشود. این روش شامل تزریق مستقیم داخل شریان چشم تحت هدایت دستگاه آنژیوگرافی است. این روش مانند جراحی نیاز به یک تیم کامل دارد. این تیم شامل گروه بیهوشی، پرستاران، تکنولوژیستها، متخصص سرطان کودکان و رادیولوژیست تداخلی است. متخصص رادیولوژی تداخلی یک میکروکاتتر را تحت هدایت فلوروسکوپی به طور مستقیم وارد شریان تغذیهکننده چشم میکند و ماده شیمیدرمانی هیدروکلرید ملفامین (داروی شیمیدرمانی) به طور مستقیم در سطح بالایی وارد عضو هدف میشود. این روش بسیار موثرتر از روشی است که دارو از راه عروق دست تزریق میشود و کمتر از یک درصد آن به چشم میرسد. این عمل تقریبا یک ساعت به طول میانجامد و تومور در عرض سه هفته تخریب میشود. نتایج نشان میدهد در دو سوم موارد با این عمل چشم بیمار حفظ میشود.
در روش شیمیدرمانی معمولی، ماده ضدسرطان از راه تزریق داخل وریدی و یا به صورت خوراکی به بیمار داده میشود و در این صورت همه بدن بیمار دوز قابل ملاحظهای از داروی شیمیدرمانی را دریافت میکند که حال عمومی نامساعدی برای بیمار ایجاد میکند. تزریق ماده شیمیدرمانی داخل شریانی از راه آنژیوگرافی، ماده ضدسرطان را به طور مستقیم از راه شریان چشمی داخل تومور تخلیه میکند. در این روش، درمان به طور موضعی و نه سیستمی انجام میشود و از مسمومیت سیستمی نیز خبری نیست و بیمار چند ساعت بعد از این عمل مرخص میشود.بیمارانی با رتینوبلاستومای کوچک و موضعی که امکان درمان آن با لیزر یا کرایتوتراپی وجود دارد، بیمارانی با ضایعات خارج چشمی، نواقص و مشکلات عروقی و ناتوانی کلیه برای درمان با این روش مناسب نیستند.
جراحی: اگر تومور خیلی بزرگ باشد و دید چشم از بین رفته باشد، باید عمل جراحی برای تخلیه چشم انجام شود. این روش در مواردی که هیچ روش دیگری نتیجه نمیدهد، انتخاب میشود و در نهایت یک چشم مصنوعی جایگزین چشم بیمار میشود.
رادیوتراپی: در این روش از اشعه با انرژی بالا برای تخریب سلولهای سرطانی استفاده میشود. با وجود محدود کردن اشعه باز هم سلولهای سالم اطراف ضایعه تحت تاثیر قرار میگیرند و آسیب میبینند و از این نظر، رادیوتراپی روش امنی نیست ولی در صورت جواب ندادن سایر روشها کمککننده است.
انواع رتینوبلاستوما
دو نوع رتینوبلاستوما به شرح زیر وجود دارد:
نوع ارثی: از راه ژن و به طور ارثی منتقل میشود. معمولا تومور در هر دو چشم وجود دارد البته گاهی هم تنها در یک چشم ظهور میکند. رتینوبلاستومایی که به صورت ارثی منتقل میشود معمولا در سنین کمتری نسبت به موارد غیرارثی ظاهر میشود.
نوع غیرارثی: این نوع ارثی نیست و معمولا فقط در یک چشم بروز میکند.
در صورت وجود ژن رتینوبلاستوما، از کودک متولدشده در خانواده باید یک نمونه خونی گرفته شود تا در صورت وجود آثاری از این بیماری، در مراحل اولیه تومور تحت درمان قرار گیرد.
در صورت ابتلای یک چشم به رتینوبلاستوما، برای دستکم ۲۸ ماه هر دو یا چهار ماه یکبار باید چشم سالم نیز آزمایش شود تا از سلامت آن اطمینان حاصل شود.رتینوبلاستوما به وسیله معاینه با نور نیز قابل مشاهده است. در واقع زیر این نور به جای مشاهده ظاهری قرمز برای چشم، پاپیلا به رنگ سفید مشاهده میشود.
کودکی که به رتینوبلاستومای ارثی مبتلاست، در معرض خطر ابتلا به تومور پینهال مغز نیز هست که معمولا ۲۰ ماه بعد از تشخیص رتینوبلاستوما ایجاد میشود. روش تشخیص متداول این عارضه معمولا انجام امآرآی هر شش ماه به مدت پنج سال برای بچههایی است که درخانوادههایی با خطر بالا به دنیا میآیند. سیتیاسکن معمولا به دلیل داشتن اشعه یونیزان به طور روتین استفاده نمیشود. اگر سابقه فامیلی رتینوبلاستوما وجود نداشته باشد، اولین علامت این بیماری به صورت یک نقطه سفید در مردمک است که نور را منعکس نمیکند.
جراحی چشم سرطانی
شایعترین تومورهای شایع چشمی در بزرگسالان,علائم تومورهای چشم,تشخیص سرطان چشم,تشخیص سرطان چشم,ملانومای چشمی چیست؟,علائم تومورهای چشمی,علایم تومورهای چشمی

آیا تا بحال به این موضوع فکر کرده اید که کودکان چه فکری راجع به جهان پیرامون خود دارند؟ یا اصلا آیا کودکان نسبت به دنیای اطراف خود برداشتی دارند؟ بسیاری از والدین فکر می کنند کودک در رابطه با پیرامون خود هیچ فکری نمی کند و فقط و فقط به فکر به دست آوردن نیاز های فردی خود است.
در صورتی که امروز مشخص شده است که کودکان نیز دارای ذهنیتی هستند که بر مبنای آن به تحلیل پدیده ها می پردازند. در حقیقت نوزاد از همان نخستین ماه های زندگی که در تلاش است تا آدم های دور و بر خود را بشناسد به تحلیل در رفتار و ویژگی های آنها نیز می پردازد.
او مادر را با صدای مهربان، دست نوازشگر و گرمای بدنش می شناسد و می داند که او به مشکلاتش رسیدگی می کند. پدر نیز عطر و بوی خودش را دارد، با دستی قرص و محکم و صدایی متفاوت. از همین جا کودک به بررسی یافته هایش می پردازد و وقتی توانایی راه رفتن و صحبت کردن می یابد، درصدد ایجاد ارتباط با همه چیزهایی برمی آید که در اطرافش وجود دارد.
اما این درک او تا چه حد فلسفی است و آیا توانایی درک پیچیدگی های موجود در روابط بین پدیده ها را دارد؟ طبیعتا نمی توان انتظار داشت که ذهن کودک مثل بزرگسال به چیستی و چگونگی روابط بین پدیده ها بپردازد. با این حال ذهن کودک در صورت استفاده از زبان ساده می تواند تا حدودی به شناخت جهان پیرامونش دست یابد.
درک این نکته مهم است که کودک به شیوه خودش به درک جهان می رسد و از طریق همذات پنداری با موجودات در پی شناخت آنها برمی آید. برای مثال کودک همانگونه که خودش را در محیط خانواده با ثبات و مستحکم می بیند، به بررسی پدیده ها می پردازد و مثلا رابطه بین ماه و ستاره را نیز بر مبنای رابطه بین خودش و پدر و مادرش تحلیل می کند.
با این حال کودک از همان ابتدا که به گفتن نخستین چراها می پردازد، در حقیقت به دنبال دریافت جواب است. او در حال بررسی موضوع است و می خواهد از طریق سوال هایی که می کند به اندیشه هایی که در ذهنش دارد نظم بدهد و خیالش را از بابت پدیده های پیرامونش روشن کند.
با بررسی چیستی ها و چرایی نخستین پرسش های کودکانه می توانیم متوجه شویم که او با همان ذهن کودکانه اش در حال تفسیر پدیده هاست و با وجود اینکه سوالات او بیشتر به پدیده های خارج از وجود خودش مربوط می شود، با این همه بر مبنای آنچه در زندگی خود تجربه کرده است، در پی پاسخ دادن به آنها و تفسیرشان برمی آید. برای مثال کودک تحلیل درستی از فاصله ندارد و در بسیاری از موارد می اندیشد که می تواند همان طور که به سفر می رود، پیش ماه یا خورشید هم برود و یا انسان ها آنها را در نقاشی هایش به کسوت آدم ها در می آورد و برای خورشید خانم لبخندی گرم تصویر می کند.
کودک به شکلی معرفت شناسانه در پی کسب اطلاعات برمی آید و می خواهد تا پاسخ مسائل مبهم را به صورت قطعی و مسلم به دست آورد. مثلا اینکه خورشید چقدر گرم است از طریق واحد اندازه گیری گرما برای او تفهیم نمی شود و او می خواهد بداند که اگر به خورشید دست بزند دستش می سوزد یا خیر؟ پاسخ به این سوال تکلیف او را با میزان گرمای خورشید روشن می کند و با این حال از آنجا که در برابر مفهوم یخ زدن تجربه ای ندارد، فکر می کند موجودی که بر اثر سرما یخ زده است ممکن است بتواند دستش را دراز کند و چیزی بپوشد تا گرم شود. از این رو کودک با اطمینان مطلقی که از وجود خودش دارد به تحلیل دیگر موجودات می پردازد.
با این حال کودک از نظر فلسفی به همه پدیده ها و پاسخ هایی که درباره آنها می شود به صورت قطعی نگاه می کند و جواب ها را کامل و مطلق می پندارد، به همین دلیل دست به مقایسه می زند و با استفاده از پاسخی که برای یک سوال گرفته است به تعمیم آن برای موردی دیگر می پردازد و از اینجاست که «پس چرا» شروع می شود.
از اینجاست که کودک نشان می دهد که نگاهی سطحی نسبت به جهان اطراف ندارد و می تواند پیچیدگی های آن را درک کند، اما پاسخ های ما به سوال های اوست که می تواند کمک کننده باشد و زبانی که ما از آن برای پاسخگویی استفاده می کنیم، می تواند تا حد زیادی به دریافت او از پدیده ها کمک کند.
در حقیقت کودک پس از پشت سر گذاشتن یک یقین غریزی در ماه های اولیه زندگی به تدریج یاد می گیرد که در ماهیت پدیده ها شک کند و این عدم قطعیت را از طریق تعمیم پاسخ ها برای خودش تحلیل کند. با این حال ذهن او در تحلیل این موارد به دنبال یافتن پاسخ های تکراری است، چرا که تقریبا مطمئن است که هیچ چیزی تغییر نمی کند و اگر دیروز که داشت کیک می خورد باران آمد، از امروز هم در همان حالت باران می بارد.
کودک به پدیده هایی که در اطرافش می بیند با تردید نگاه نمی کند بنابراین نگرانی هم نسبت به آنها ندارد و از آنجا که موقعیت خود را مستحکم می بیند از زاویه ای سلطه گرانه به اشیا و پدیده ها نگاه می کند. او می تواند یک شیء را بگیرد و آن را پرتاب کند و از همان گام های اولی که برمی دارد به سرعت از یک شیء به سراغ دیگری می رود تا دریابد که همه آنها در اختیارش هستند. این ذهنیت در سال های بعد نیز قدرت او را بر اشیا به اثبات می رساند و در این صورت برای همه آنها موقعیت یکسانی در نظر می گیرد.
او بین اشیای مختلف فاصله ای نمی بیند و از نظر اهمیت نیز برایش فرقی ندارد که جنس آنها را با هم مقایسه کند، چرا که او از موقعیتی یکسان نسبت به آنها برخوردار است و می پندارد که این اشیا هستند که موقعیتی یکسان دارند.
به همین ترتیب او می تواند سوال های یکسانی در مورد موجودات مختلف داشته باشد و لبخند گربه ای را مثل لبخند خورشیدی که در نقاشی هایش مجسم می کند، به تصویر در آورد. از این رو حتی اجسام نیز درد را حس می کنند و می توانند شادی یا غصه خودشان را بروز دهند. به همین ترتیب مرگ و زندگی برای کودک یکسان است و می تواند همان اندازه عروسکش را دوست داشته باشد که دوستش را.
با این حال ذهن کودک تا آنجا پیش نمی رود که دچار توهم و تخیل شود و تصور کند که یک گربه می تواند مادرش باشد. او با وجود نگاه انسان پندارانه نسبت به موجودات پیرامونش فاصله ها و رابطه ها را درک می کند و این رابطه انسان پندارانه را بین گربه و بچه هایش در نظر می گیرد و رابطه ای مانند آنچه بین خود و مادرش وجود دارد را برای گربه و بچه هایش تصور می کند. درست همان رابطه ای که ممکن است بین قوری و استکان ها و نعلبکی ها تصور کند.
به این ترتیب می توانیم بسیاری از روابطی را که بین اشیا در کارتون ها تصویر می شود دریابیم و بپذیریم که تحلیلگران بر مبنای درک فلسفی کودکان به تجسم این رابطه ها و داستان ها می پردازند؛ برای مثال وقتی یک موش سخن می گوید، دوست دارد، غذا می خورد و… کودک همه را خیلی راحت می پذیرد و به همین دلیل از دیدن کارتون ها لذت می برد. از این رو لذتی که بزرگ ترها از دیدن کارتون ها می برند از جنسی کاملا متفاوت با لذت کودکانه است. ما با یادآوری دوره خوش کودکی از دیدن یک کارتون لذت می بریم و برای لحظاتی با زندگی امروز خود فاصله می گیریم. در حالی که کودک با ذهن قطعی انگارانه اش با آن شخصیت ها کاملا همذات پنداری می کند و رابطه ها را کاملا بدیهی می پذیرد.
این درک کودکانه فلسفی از جهان پیرامون که سرشار از چیستی ها و چگونگی های کودکانه است، امکان گسترش تخیل را به وجود می آورد و پاسخ های جدید و زاویه های دید متفاوتی را رقم می زند که به نوبه خود رابطه ای پرسشگرانه با جهان هستی را رقم می زند.
کودک تا پیش از اینکه وارد دنیای مدرسه شود و به صورت سیستماتیک به آموزش بپردازد، فرصت دارد تا در ابرهای طلایی خیالش پرسه بزند و پاسخ ها را بر مبنای ذهن جست وجوگرش بیابد. با این حال آموزش رسمی که در پی دادن پاسخ های منطقی است و رشد ذهن را کانالیزه می کند، راه های بازگشت به دنیای گسترده کودکی را روز به روز مسدودتر می کند و داده های اکتسابی جایگزین یافته های خلاق می شود.
کودکان به زندگی با چه دیدی نگاه می کنند
دید کودکان نسبت به دنیا,مغز کودکان,طرز فکر کودکان,کودکان چه فکری راجع به دنیا دارند,مغز کودکان نارس,نوار مغز کودکان,لاغری مغز کودکان,تقویت مغز کودکان,مغز و اعصاب کودکان,رشد مغز کودکان

تحقیقات بسیاری بر روی مغز مردان و زنان شده است. این تحقیقات نشان داده است که مغز نیز مانند دیگر قسمت های بدن ، در زنان و مردان متفاوت است. مغز مردان خصوصیاتی مانند پیش بینی های وسیع و درک برخی از زمان ها را دارد. مغز زنان نیز برتری هایی نسبت به مردان دارد که در این مطلب به بررسی هر دو می پردازیم.
شخص باید برای هدف عجله کند، زیرا هر مقدار وقت داشته باشیم بسیار کم است. با این وجود چندی پیش شما همچنین گفتید تمام روند رسیدن به هدف باید یک بازی بی تلاش باشد. شما چگونه بین دو واژهٔ عجله و بازی آشتی برقرار می کنید؟ زیرا کسی که عجله دارد هرگز لذت بازی را نمی چشد.
سعی نکن بین تکنیک های متفاوت آشتی برقرار کنی. وقتی می گویم عجله نداشته باش، زمان را تماماً فراموش کن، جدی نباش، تلاشی به خرج نده، تسلیم باش، این یک تکنیک متفاوت است. این تنها برای بخشی از بشریت مناسب است ـ همه نمی توانند این تکنیک را انجام دهند ـ و نوع دیگر از اشخاص که بتوانند این را انجام دهند، قادر نیستند تکنیک های مخالف را عمل کنند. این تکنیک برای ذهن زنانه است. تمام زن ها الزاماً ذهن زنانه ندارند و تمام مردها نیز الزاماً ذهن مردانه ندارند، پس وقتی می گویم ذهن زنانه، منظور جنس ماده نیست. ذهن زنانه یعنی ذهنی که بتواند تسلیم شود، بتواند هم چون یک رحم پذیرا باشد، بتواند باز و منفعل باشد. نیمی از بشریت می تواند از این نوع باشد، ولی نیم دیگر کاملاً متضاد عمل می کند. ولی نیم دیگر کاملاً متضاد عمل می کند. همان گونه که زن و مرد دو بخش از بشریت هستند، درست به همان تربیت نیز ذهن زنانه و ذهن مردانه دو نیمهٔ ذهن بشری هستند.
ذهن زنانه نمی تواند تلاش کند. اگر تلاش کردن فقط تولید تشویق و تنش خواهد کرد و ثمره ای نخواهد داشت. طرز کار ذهن زنانه این است که صبر کند و اجازه دهد تا وقایع رخ بدهند.
درست مانند یک زن حتی وقتی که عاشق است، آغازگر نخواهد بود. و اگر زنی رابطه ای را شروع کند، دلیل خوبی داری تا بترسی و فرار کنی، زیرا این رفتاری مردانه است؛ ذهنی مردانه در درون بدنی زنانه قرار دارد و تو مشکل خواهی داشت. اگر تو یک مرد واقعی باشی، آن زن بی درنگ جذبه اش را از دست خواهد داد. اگر زنانه باشی ـ بدنت مرد باشد و ذهنی زنانه داشته باشی ـ تنها در آن صورت است که اجازه می دهدی زن آغازگر باشد و تو خوشحال خواهی بود. ولی در اینجا او از نظر جسمی زن است و تو مرد هستی و او مرد است.
یک زن منتظر می ماند. پیش از اینکه تو به او بگوئی، دوستت دارم و خودت را متعهد کنی، او هرگز چنین جمله ای را بر زبان نخواهد آورد. قدرت زنانه در همان منتظر ماندن است. ذهن مردانه تهاجمی است. باید کاری بکند. باید حرکت کند و آغازگر باشد. در راه معنوی نیز چنین است. اگر ذهنی تهاجمی، ذهنی مردانه داری، تلاش لازم است. آن وقت اضطرار و بحران درست کن تا بتوانی تمام وجودت را درگیر تلاش کنی. زمانی که تلاشت کامل شود، به دست خواهی آورد اگر ذهنی زنانه داری، آن وقت ابداً نیازی به عجله نیست، زمان وجود ندارد.
شاید مشاهده نکرده باشی که زنان احساسی از زمان ندارند ـ نمی توانند داشته باشند. پس شوهر در بیرون از خانه ایستاده و بوق می زند و فریاد می زند و می گوید، بیا پائین! و زن می گوید، هزار بار گفتم که یک دقیقه دیگر می آیم. دو ساعت است که مرتب به تو می گویم که یک دقیقهٔ دیگر آماده می شوم. پس عصبانی نشود. چرا اینقدر داد و فریاد می کنی؟!
ذهن زنانه نمی تواند احساس زمان داشته باشد. این ذهن مردانه است و نگران وقت است. این دو کاملاً با هم تفاوت دارند.
ذهن زنانه عجله ای ندارد، شتابی در کار نیست. در واقع، جائی برای رسیدن وجود ندارد. برای همین است که زنان نمی توانند رهبران بزرگ، دانشمندان بزرگ و جنگاورانی کبیر باشند. و اگر گاهی چنین زنانی پیدا شوند، ذهنی مردانه دارند. برای مثال، ژاندارک Joan of Arc یا لاشکمی بای Laxmi Bai اینها فقط در بدن زن هستند؛ ذهنشان ابداً زنانه نیست؛ مردانه است.
برای ذهن زنانه هدف وجود ندارد، و دنیای ما گرایش مردانه دارد. پس زنان واقعاً نمی توانند در دنیائی مردانه به عظمت دست یابند، زیرا عظمت به هدف مربوط می شود. باید به هدفی دست یافت؛ آن وقت انسانی کبیر خواهی شد ـ و ذهن زنانه در پی هدفی نیست. او در اینکه و اینجا خوش است. در اینک و اینجا ناخوش است. جائی برای حرکت کردن وجود ندارد. ذهن زنانه در لحظهٔ حال وجود دارد. برای همین است که کنجکاوی های زنانه هرگز در پی دوردست ها نیست، همیشه در مورد همسایگان است. او علاقه ای ندارد که بداند در ویتنام چه می گذرد، او مایل است بداند در خانهٔ بغلی چه می گذارد ـ در همین نزدیکی ها. مرد به نظر مسخره می آید: چرا نگران این هستی که نیکسون چه می کند و یا مائو سرگرم چه کاری است؟
زن علاقه دارد تا بداند چه روابط عاشقانه ای در همسایگی او رخ می دهد. او برای نزدیک کنجکاو است؛ دور برای او بی معنی است. زمان وجود ندارد.
زمان برای کسانی وجود دارد که هدفی برای رسیدن دارند. یادت بماند: زمان فقط برای کسی وجود دارد که مجبور است به جائی برسد. اگر مجبور نباشی به جائی برسی، معنی زمان چیست؟ آن وقت عجله ای در کار نیست.
به این پرسش از زاویه ای دیگر نگاه کن: شرق زنانه است و غرب مردانه. شرق هرگز علاقهٔ چندانی به زمان نداشته است؛ غرب دیوانه وار در پی زمان است. شرق بسیار به آرامی و آهستگی حرکت می کند، گوئی که ابداً حرکت نمی کند: نه تغییری، نه انقلابی ـ چنان در سکوت به تکامل ادامه می دهد که صدائی از جائی در نمی آید. غرب بسیار دیوانه است، هر روز به انقلاب نیاز دارد و همه چیز باید یک انقلاب باشد. تا وقتی که همه چیز در تغییر نباشد، به نظر می رسد که به جائی نرسیده است و ما ایستاد شده ایم. اگر مهم چیز در حال دگرگونی باشد و در خیزش و بلوا باشد، آن وقت غرب احساس می کند که اتفاقی در حال روی دادن است. و شرق می پندارد که اگر خیزش و بلوا وجود داشته باشد، یعنی که ما بیمار هستیم. مشکلی وجود دارد؛ برای همین است که دگرگونی رخ داده است. اگر همه چیز رو به راه باشد، آن وقت نیازی به انقلاب و تغییر وجود ندارد.
ذهن شرقی زنانه است. برای همین است که در شرق تمام کیفیات زنانه را ستوده ایم: مهربانی، عشق، همدردی، عدم خشونت، پذیرش، رضایت ـ همه کیفیت های زنانه. در غرب تمام کیفیت های مردانه ستوده شده است: اراده، نیروی خواست، نفس، رضایت از خود، استقلال، عصیان ـ این کیفیت در غرب مورد ستایش است. در شرق اطاعت، تسلیم و پذیرش ستوده شده است. در اساس نگرش های زنانه شرقی و نگرش های مردانه غربی هستند.
این تکنیک ها را نباید به هیچ عنوان با هم سازش داد و هرگز نباید با هم ترکیب کرد. تکنیک های تسلیم برای ذهن زنانه هستند. تکنیک های تلاش، اراده، جست وجو برای ذهن مردانه هستند. بنابراین اگر هرگونه ترکیبی بین این دو خلق کنی، بی معنی، مسخره و حتی خطرناک خواهد بود. مورد استفاده نخواهد بود.
پس این را به یاد بسپار. این تکنیک ها بارها به نظر متناقض می آیند، زیرا برای ذهن های متفاوت هستند و تلاشی برای ترکیب بین آنها وجود ندارد. پس اگر احساس می کنی چیزی متناقض است، ناراحت نشو ـ چنین هم هست. و تنها ذهن ها از تناقض ناراحت شده و احساس عدم راحتی می کنند. آنان می پندارند که همه چیز باید غیرمتناقض باشد، همه چیز باید یکسان باشد. این بی معنی است زیرا زندگی متناقض است و یکسان نیست.
خود زندگی پدیده ای متناقض است، پس حقیقت نمی تواند غیرمتناقض باشد؛ فقط دروغ ها می توانند باشند، تنها دروغ ها هستند که پیوسته و یکسان هستند. حقیقت، باید هم ناپیوسته باشد، زیرا باید تمامی چیزهای زندگی را پوشش دهد. حقیقت باید تمام باشد. و زندگی متناقض است. مرد هست و زن هست. من چه کنم و شیوا چه کند؟ و مرد درست قطب مخالف زن است ـ برای همین هست که جذب هم می شوند؛ وگرنه جاذبه ای وجود نمی داشت. در حقیقت، این نوع مخالف از بودش و این تفاوت است که نیروی جاذبه را می آفریند. قطب های مخالف به نیروی جاذبه تبدیل می شوند. برای همین است که در دیدار زن و مرد خوشوقتی وجود دارد، زیرا وقتی دو قطب مخالف با هم ملاقات کنند، یکدیگر را خنثی می کنند. آنان چون مخالف همدیگر هستند، می توانند یکدیگر را خنثی کنند. آنان یکدیگر را خنثی می سازند و در یک لحظه، وقتی که مرد و زن واقعاً با هم دیدار می کنند ـ نه فقط نیروی جسمانی، بلکه تماماً؛ وقتی وجودشان در عشق با هم ملاقات می کنند ـ برای یک لحظه هر دو از بین می روند. آن وقت نه زن وجود دارد و نه مرد؛ فقط هستی خالص وجود دارد ـ سرور آن ملاقات در همین است.
همین می تواند در درون تو نیز روی بدهد، زیرا تحلیل های ژرف نشان می دهد که در درون تو نیز جنسیتی دوقطبی وجود دارد. امروزه تحلیل های عمیق روانکاوی آشکار ساخته است که در درون انسان نیز ذهن خودآگاه و ذهن ناخودآگاه وجود دارد که دو قطب متضاد هستند. اگر یک مرد باشی، ذهن خودآگاه تو مردانه است و ذهن ناخودآگاهت زنانه است. اگر زن باشی، ذهن خودآگاهت زنانه است و ذهن ناخودآگاهت مردانه است. ناخودآگاه، قطب مخالف خودآگاه است. در مراقبهٔ عمیق، بین خودآگاه و ناخودآگاه تو یک انزال Orgasm دست می دهد، یک آمیزش، یک عشق ـ این دو یکی می شوند. و وقتی که این دو یگانه شدند، تو به والاترین سرور ممکن دست خواهی یافت. پس زن و مرد می توانند به دو روش با هم دیدار کنند. می توانی با زنی در بیرون از خودت دیدار کنی؛ آن گاه این دیدار فقط می تواند موقتی باشد، بسیار زودگذر. برای یک لحظه به اوج لذت می رسی و آن وقت چیزها شروع می کنند به فروریختن.
دیدار دیگری از زن و مرد وجود دارد که در درون تو روی می دهد: وقتی ذهن خودآگاه و ناخودآگاه تو با هم ملاقات می کنند می تواند جاودانه باشد. لذت جنسی نیز لحه ای از لذت روحانی است ـ فقط بسیار زودگذر است. ولی وقتی دیدار واقعی در درونت رخ بدهد، آن وقت به وصل و یگانگی Samadhi تبدیل می شود و یک پدیدهٔ روحانی می گردد.
ولی تو باید از ذهن خودآگاه شروع کنی، پس اگر ذهن خودآگاهت زنانه است، تسلیم مفید خواهد بود. و به یاد بسپار: زن بودن در جسم، الزاماً به معنی داشتن ذهن زنانه نیست. این تولید اشکال می کند.
وگرنه همه چیز بسیار آسان بود: آن وقت زنان راه تسلیم را پی می گرفتند و مردان راه اراده را. ولی این چنین هم آسان نیست. زنانی هستند که ذهن مردانه دارند ـ رویکردشان نسبت به زندگی تهاجمی است ـ و تعداد این زنان هرروز بیشتر می شود. نهضت آزادی زنان هر روز بیشتر می شود. نهضت آزادی زنان هر چه بیشتر زنانی را با ذهن مردانه پرورش می دهد. آنان هرچه بیشتر تهاجمی می شوند و راه تسلیم برای آنان نخواهد بود. و چون زنان وارد رقابت با مردان شده اند، مرد از تهاجم خود پس کشیده است و بیشتر زنانه شده است. در آینده راه تسلیم بیشتر و بیشتر به کار مردان می آیند.
پس باید در مورد خودت تصمیم بگیری. و ارزشی فکر نکن؛ فکر نکن که تو یک مرد هستی، پس چگونه می توانی ذهنی زنانه داشته باشی؟ می توانی داشته باشی و هیچ اشکالی در آن نیست، زیباست. و فکر نکن که چون یک زن هستی، پس چگونه می توانی ذهنی مردانه داشته باشی؟ هیچ ایرادی ندارد، زیباست. نسبت به ذهن خودت اصالت داشته باش. سعی کن بفهمی که چه نوع ذهنی داری، آن وقت راهی مناسب با آن را دنبال کن و سعی نکن هیچ ترکیبی از این دو بسازی. از من نپرس که چگونه بین این دو را آشتی می دهم. من چنین نخواهم کرد. من هرگز با آشتی قطب های متضاد موافق نیستم و من موافق جملات غیرمتضاد نیستم. چنین عباراتی احمقانه و بچه گانه هستند. زندگی متناقض است و برای همین است که زنده است. فقط مرگ است که غیرمتناقض است و پیوستگی دارد.
زندگی از طریق تناقض ها زنده است، از طریق برخورد قطب های مخالف؛ و این تضاد و چالش تولید انرژی می کند، انرژی آزاد می سازد و از این میان، زندگی جاری می گردد. این چیزی است که پیروان هگل Hegelians می گویند: یک حرکت دیالکتیکی ـ تز، آنتی تز و سپس، سنتز خودش را خلق می کند و این ادامه دارد. زندگی یکنواخت و همسان نیست. زندگی منطقی نیست، دیالکتیکی است.
باید تفاوت بین منطقی و دیالکتیکی را درک کنی. این پرسش به این دلیل طرح شده که تو می پنداری زندگی پدیده ای منطقی است، بنابراین می پرسی که چگونه بین این دو مصالحه برقرار کنیم. زیرا منطق همیشه آشتی می دهد؛ منطق باید به نوعی شرح بدهد که زندگی پدیده ای متناقض نیست و اگر تناقض در زندگی باشد، هر دو نمی توانند درست باشند؛ یکی باید غلط باشد. هر دو می توانند غلط باشند، ولی هر دو نمی توانند غلط باشند، ولی هر دو نمی توانند درست باشند. منطق می کوشد در همه جا غیرمتناقض را بیابد.
علم منطقی است. برای همین است که علم تماماً نسبت به زندگی صادق نیست، نمی تواند باشد. زندگی پدیده ای متناقض است و غیرمنطقی. زندگی از تناقض ها نمی ترسد، از آنها استفاده می کند. قطب های مخالف فقط در ظاهر مخالف هستند؛ در ژرفا با هم کار می کنند. زندگی دیالکتیکی است، منطقی نیست. زندگی گفتمانی بین تضادهاست ـ یک گفتمان پیوسته.
برای یک لحظه بیندیش اگر تناقضی وجود نمی داشت، زندگی مرده بود، زیرا چالش از کجا تأمین شود؟ جاذبه از کجا بیاید؟ انرژی از کجا آزاد شود؟ آن وقت زندگی یکنواخت و مرده بود. زندگی فقط به سبب دیالکتیک و به دلیل تضادها ممکن است. زن و مرد تضاد اساسی هستند. و سپس این تولید عشق می کند و تمامی زندگی در حول محور عشق حرکت می کند. اگر تو و معشوقت چنان با هم یکی شوید که هیچ فاصله ای وجود نداشته باشد، هر دو خواهید مرد. آن وقت قادر به زندگی نخواهید بود. هر دو در این روند دیالکتیکی از بین خواهید رفت.
شما فقط می توانید در این زندگی وجود داشته باشید که یگانگی هرگز تمام نباشد و برای نزدیک آمدن، شما بارها و بارها از هم دور شوید. برای همین است که عشاق می جنگند. این جنگ تولید دیالکتیک می کند آنان تمام روز می جنگند. آنان از هم بسیار دور می شوند، دشمن یکدیگر می شوند. این یعنی که اینک آنان واقعاً قطب هائی متضاد گشته اند؛ تا حد ممکن از هم دور شده اند. عاشق در این فکر است که چگونه معشوق را بکشد و زن در این فکر است که چگونه از شر این مرد خلاص شود. آنان به دورترین زاویه ها رفته اند و آنگاه در شامگاه با هم عشق ورزی می کنند.
وقتی خیلی از هم دور باشند، خیلی دور، بار دیگر از چنان نقاط دوری به هم نظر می کنند که احساس جاذبه می کنند. آن وقت بار دیگر به سادگی زن و مرد شده اند و نه عاشق و معشوق. آن وقت یک مرد و یک زن هستند، دو بیگانه. بار دیگر عاشق هم می شوند.
نزدیک می آیند. لحظه ای فرا می رسد که برای یک لحظه یگانه می شوند و آن لحظه خوشوقتی و سرورشان خواهد شد.
ولی لحظه ای که یگانه شوند، بار دیگر روند دور شدن آغاز گشته است. در همان لحظه که زن و شوهر یگانه شده اند، اگر بتوانند آن را مشاهده کنند، خواهند دید که شروع به جدا شدن از هم کرده اند همان لحظه ای که اوج لذت یگانگی را درک کردند، روند شروع به تغییر کردن می کند و جدائی و مخالفت آغاز می گردد. این حرکت ادامه دارد ـ بارها و بارها از هم دور و سپس به هم نزدیک می شوید. منظورم این است: زندگی توسط قطب های مخالف تولید انرژی می کند. زندگی بدون قطب های مخالف نمی تواند وجود داشته باشد. اگر دو عاشق واقعاً یگانه شوند، از زندگی ناپدید خواهند شد؛ در حقیقت، آزاد خواهند شد. بار دیگر زاده نخواهند شد؛ زندگانی آینده ای نخواهند داشت. اگر یک زوج واقعاً و تماماً یگانه شوند، عشق آنان ژرف ترین مراقبهٔ ممکن خواهد بود. آنان به چیزی دست می یابند که بودا در زیر درخت بودی bodhi به آن رسید آنان به چیزی می رسند که مسیح (ع) در روی صلیب به آن رسید. آنان به وحدت دست می یابند. آن وقت دیگر نمی توانند وجود داشته باشند.
زندگی چنان که ما می شناسیم دوگانه و دیالکتیکی است و این تکنیک ها برای کسانی است که در دنیای دوئیت زندگی می کنند. پس تناقض های بسیار وجود خواهد داشت، زیرا این تکنیک ها فلسفه نیستند؛ منظور از این تکنیک ها انجام دادن و زندگی کردن آنهاست. اینها فرمول های ریاضی نیستند؛ بلکه روندهای واقعی زندگی هستند. اینها دیالکتیکی هستند، متناقض هستند. پس از من نخواه که بین اینها آشتی بدهم. اینها یکسان نیستند، مخالف هستند. سعی کن دریابی که چه نوع ذهنیتی داری. آیا می توانی در لحظات انفعال به سر ببری و هیچ کاری نکنی؟ آن وقت تمام تکنیک هائی که اراده لازم دارد، برای تو نیست. اگر نمی توانی آسوده باشی و اگر از تو بخواهم که آسوده باشی، تو بی درنگ بپرسی که چگونه باید آسوده باشم، آن چگونه نشانگر ذهنیت تو است. آن چگونه نشان می دهد که تو بدون تلاش قادر به آسوده شدن نیستی. حتی برای آسوده شدن نیز به تلاش نیاز داری، پس می پرسی، چگونه؟ آسودگی، آسودگی است؛ برای آن چگونه وجود ندارد. اگر بتوانی آسوده باشی، می دانی که چگونه آسوده می شوی، فقط می آسائی. تلاشی نیست، روشی نیست.
درست همان طور که در شب به خواب می روی ـ هرگز نمی پرسی که چگونه به خواب بروم؟ ولی کسانی هستند که دچار بی خوابی هستند. اگر به آنان بگوئی، من فقط سرم را روی بالش می گذارم و خوابم می برد. نمی توانند تو را باور کنند. و تردید آنان با معنی است: نمی توانند باورت کنند؛ فکر می کنند فریبشان می دهی ـ زیرا آنان نیز سرشان را روی بالش می گذارند، ولی اتفاقی نمی افتد!
آنان از تو خواهند پرسید، چگونه؟ ـ چگونه سر را روی بالش می گذاری؟ باید رازی در میان باشد که تو به آنان نمی گوئی. تو فریبشان می دهی، تمام دنیا فریبشان می دهد. همه می گویند، ما فقط خوابمان می برد. چطور ندارد. هیچ فن آوری در موردش وجود ندارد. آنان نمی توانند تو را باور کنند و تو نمی توانی آنان را سرزنش کنی. تو می گوئی، من فقط چراغ را خاموش می کنم، سرم را روی زمین می گذارم و چشم ها را می بندم، و به خواب می روم.
آنان نیز همین برنامه را و همین آئین را انجام می دهند و خیلی درست تر از تو این روند را برگزار می کنند، ولی خوابی در کار نیست. چراغ خاموش است، چشم هایشان بسته است و در رختخوابشان دراز کشیده اند ـ اتفاقی نمی افتد. وقتی که ظرفیت آسوده شدن را از دست بدهی، آن وقت به تکنیک نیاز داری. آنان بدون تکنیک قادر به خوابیدن نیستند. پس اگر ذهنی داری که می تواند آسوده باشد، آن وقت راه تسلیم برایت مناسب است. شاید از آن آگاه نباشید، ولی امکانش پنجاه درصد است، زیرا ذهن های زنانه و مردانه با هم تناسب دارند. همیشه پنجاه پنجاه هستند، در هر حیطه ای تقریباً پنجاه پنجاه است، زیرا یک مرد بدون زنی که با او در تقابل باشد نمی تواند وجود داشته باشد. در طبیعت تعادلی ژرف وجود دارد. آیا می دانید که در مقابل هر صد نوزاد دختر، صد و پنجاه نوزاد پسر زاده می شوند، زیرا پسرها از دخترها ضعیف تر هستند و بنابراین تا وقت بلوغ جنسی، پانزده پسر از دنیا رفته اند. دخترها قوی تر هستند؛ بنیه و استقامت بیشتری دارند. پس در برابر زایش هر یکصد دختر، یکصد و پانزده پسر متولد می شوند. پسرها ضعیف هستند و تا زمان بلوغ، پانزده پسر مرده اند و تعداد آنان برابر می شود. برای هر مرد یک زن وجود دارد و برای هر زن یک مرد. زیرا یک تنش درونی وجود دارد و به قطب های متضاد نیاز است.
و در مورد ذهن درونی نیز همین صادق است. جهان هستی، طبیعت به تعادل نیاز دارد، بنابراین نیمی از شما ذهنی زنانه دارید و می توانید به آسانی در تسلیمی عمیق قرار بگیرید. ولی می توانید برای خودتان مشکل درست کنید. شاید احساس کنی که می توانی تسلیم باشی، ولی فکر می کنی، من چگونه تسلیم شوم؟ احساس می کنی که نفست آزرده می شود، از تسلیم شدن می ترسی، زیرا به چنین آموزش داده شده است: مستقل باش، مستقل بمان. خودت را گم نکن. کنترل خود را به دیگری نده. همیشه در کنترل باش.
شما این چنین آموخته شده اید، اینها مشکلات آموخته شده هستند. پس تو احساس می کنی که می توانی تسلیم شوی، ولی آن وقت مشکلی برمی خیزد که جامعه، فرهنگ و تعلیم و تربیت به تو آموخته است. و اینها تولید اشکال می کنند. اگر واقعاً احساس می کنی که تسلیم برایت مناسب نیست، فراموشش کن. نگرانش نباش. آن وقت تمام انرژی خودت را برای تلاش کردن مصرف کن.
پس دو قطب وجود دارد اگر واقعاً ذهنی زنانه داری، جائی برای رفتن نداری، هدفی در کار نیست، آینده و بهشتی در کار نیست ـ هیچ چیز. حالا عجله نکن، در لحظه صادق باشد و هر آن چه را که با ذهنی مردانه از طریق تلاش و اراده به دست خواهی آورد. اگر بتوانی آسوده باشی، همین حالا در مقصد قرار داری.
ذهن مردانه باید این قدر بدود تا کاملاً خسته شود و آن وقت فرو می ریزد؛ تنها آن وقت است که می تواند آسوده شود. برای ذهن مردانه لازم است که تهاجم، تلاش و کوشش مصرف شده و از کار بیفتند. وقتی این از کار افتادگی رخ بدهد، آن وقت آسودگی و تسلیم برایش ممکن خواهد بود؛ برای ذهن زنانه همیشه در آغاز است. هر دو به یک واقعه می رسند ولی راه های رسیدن متفاوت است.
پس وقتی که دیروز گفتم، وقت را تلف نکنید، این را برای ذهن مردانه گفتم. اگر گفتم که شتاب کنید و چنان حالت اضطراری ایجاد کنید که تمام وجود و انرژی تان یکسو و متمرکز شود و تنها در آن تلاش متمرکز است که زندگی تان به شعله ای از آتش تبدیل می شود، این برای ذهن مردانه است. برای ذهن زنانه، فقط آسوده باش و پیشاپیش شعله شده ای.
به این سبب است که شما ماهاویرا دارید، بودا، کریشنا، راما و زرتشت را دارید، ولی فهرست مشابهی از زنان را ندارید. نه اینکه زنان به چنان حالاتی دست نیافته اند ـ دست یافته اند، ولی راه های آنان متفاوت است. و تمام این تاریخ را مردان نوشته اند و مرد فقط می تواند ذهن مردانه را درک کند. مرد قادر به درک ذهن زنانه نیست، مشکل در این است. واقعاً بسیار دشوار است.
یک مرد نمی تواند بفهمد که یک زن، فقط با خانه دار بودنش می تواند به چیزی دست یابد که یک بودا با چنان مشقت و ریاضتی به آن دست یافت. مرد کمی متصور شود، برایش قابل تصور نیست که یک زن بتواند به این راحتی دست بیابد ـ فقط با خانه دار بودن و زندگی لحظه به لحظه، فقط با نزدیک بودن و در اینک و اینجا به سر بردن، بدون اینکه نگران هیچ چیز دیگر باشد؛ بدون هدف، فقط با عشق دادن به فرزندان و شوهرش، فقط یک زن معمولی بودن، ولی مسرور. برای زن نیازی نیست تا ریاضت هائی مانند ماهاویرا بکشد ـ دوازده سال ریاضت سخت و طاقت فرسا. ولی مرد ماهاویرا تحسین می کند، زیرا او می تواند کوشش را تحسین کند.
برای مرد اگر هدفی را بدون کوشش به چنگ آورد، ارزش ندارد. نمی تواند آن را تحسین کند. او می تواد از امثال تنسینگ Tensing و هیلاری Hillary که قلهٔ اورست را فتح کرد تحسین کند ـ نه به این دلیل که به تلاشی سخت نیاز است و بسیار خطرناک است.
و اگر به او بگوئی که تو پیشاپیش در اورست قرار داری، او خواهد خندید، زیرا این اورست نیست که معنا دارد ـ تلاش برای رسیدن به آن تحسین برانگیز است. لحظه ای که رسیدن به اورست آسان شود، تمام جاذبهٔ آن برای ذهن مردانه از بین خواهد رفت. دیگر اورست چیزی برایش نخواهد داشت. وقتی که تنسینگ و هیلاری به اورست رسیدند، چیزی برای به دست آوردن وجود نداشت، ولی ذهن مردانه احساس شکوه بسیار کرد. زمانی که هیلاری به اورست رسید، من در دانشگاه بودم و تمام استادها بسیار هیجان زده شده بودند. از یک استاد زن پرسیدم، در مورد هیلاری و تنسینگ که به اوج هیمالیا رسیدند چه نظری داری؟ او گفت، من نمی فهمم که چرا اینقدر در موردش سر و صدا به راه انداخته اند. چه فایده دارد؟ با رسیدن به اورست آنان چه به دست آوردند؟ حتی دست یابی به بازار و فروشگاه از این بهتر بود. برای ذهن زنانه این بی فایده است. رفتن به کرهٔ ماه؟ چرا چنین خطر کنیم؟ الزامی وجود ندارد. ولی برای ذهن مردانه، رسیدن به کرهٔ ماه هدف نیست. در حقیقت، نکتهٔ اصلی همان تلاش است، زیرا آن وقت او اثبات می کند که مرد است. همان کوشش، همان تهاجم و همان امکان مرگ، به او هیجان می بخشد.
برای ذهن مردانه خطر بسیار جذبه دارد. برای ذهن زنانه ابداً جذابیتی ندارد. به این سبب، واقعاً فقط نیمی از تاریخ بشری ثبت شده است. نیمی دیگر تماماً ثبت نشده باقی مانده است. ما نمی دانیم که چند زن به روشنی رسیده اند؛ دانستن آن غیرممکن است، زیرا معیارهای ما و وسایل اندازه گیری ما نمی توانند برای ذهن زنانه کاربرد داشته باشند. پس نخست در مورد نوع ذهن خودت مراقبه کن ـ چه نوع ذهنی داری ـ آن گاه تمام روش هائی را که به تو تعلق ندارند فراموش کن و سعی نکن بین آنها مصالحه برقرار کنی.
مغز مردان و زنان چه تشابهات و تفاوت هایی دارد؟
مغز مردان,همه چیز در مورد مغز,مغز چیست,مغز مردانه,وزن مغز مردان,در مغز مردان چه میگذرد,همه چیز در مورد مغز انسان,همه چیز در مورد مغز و اعصاب,همه چیز درباره مغز,مغز چیست,مغز استخوان چیست,فشار مغز چیست,نوار مغز چیست,چهار مغز چیست,غذای مغز چیست

ذهن افراد از دوران کودکی شروع به شکل گیری و تکامل می کند. اطرافیان کودک در تکامل این فرایند نقش بسیار مهمی دارند. پدر و مادر می توانند با روش ها و آموزش های خاصی تفکر کودک خود را گسترش دهند و باعث رشد فکری او شوند. یکی از این روش ها استفاده از فلسفه برای آموزش مهارت ها به کودک است.
در اینجا می خواهیم دلایل وی را برای مدعایش بیان کنیم:
الف) علاقه:
کودکان درخصوص کاری که علاقه بسیار شدیدی به آن دارند بیشتر تلاش می کنند به دلایل زیر، فلسفه برای کودکان بیشتر مورد علاقه آنهاست چون
۱) شامل داستان های تخیلی است،
۲) درباره کودکانی مانند خودشان
۳) این برنامه آنها را وارد گفت وگویی درباره موضوعات بحث انگیزی (همچون اخلاق) می کند. فلسفه برای کودکان از تفکر انتقادی می گذرد و فراتر می رود.
ب) هیجان:
فلسفه برای کودکان تنها به تقویت تفکر انتقادی بسنده نمی کند. در این برنامه پذیرفته می شود که تفکر می تواند به شدت مهیج و احساسی باشد. این برنامه راه هایی را فراهم می کند که از طریق آنها کودکان امکان سخن گفتن درباره خود و تحلیل آنها را بیابند.
پ) تفکر انتقادی:
فلسفه برای کودکان کاملا دربرگیرنده «تفکر انتقادی» است ولی آن را با وسعت و عمق بیشتری تعقیب می کند. تفکر انتقادی اغلب «ضمیمه ای» صرف برنامه های درسی رایج است اما فلسفه برای کودکان این نیاز را به رسمیت می شناسد که کودکان باید به گونه ای واقعی با موضوعاتی سروکار داشته باشند که آنها را مساله انگیز یا مبهم می پندارند.
ت) ارزش ها:
در این برنامه کودکان از همان ابتدا متوجه می شوند که برخورد ما با موضوعات ارزشی، مستعد مبهم شدن، دو پهلو شدن و آشفتگی است. در نتیجه، کودکان اموری را که آنها را به تفکر دقیق و روشن رهنمون می شود، مغتنم می شمارند. اما این بدان معنا نیست که تفکر آنها باید بدون شور و شوق یا فاقد احساس عاطفی باشد. کودکان می توانند درباره مسائل مورد علاقه شان ـ یعنی زمانی که موضوع تفکر آنها علاوه بر انتقادی بودن، خوشایند، توأم با احساس عاطفی و دلسوزی نیز هست ـ بهتر فکر کنند.
ث) خلاقیت:
تفکر خوب می تواند همانند زمانی که با تمام وجود در داستانی غرق می شویم یا هنگامی که فرضیه ای می سازیم سرشار از تخیل باشد، بنابراین فلسفه برای کودکان به ویژه در زمینه خلاقیت، موفقیت آمیز است.
ج) جمعی بودن:
فلسفه فعالیتی است مبتنی بر گفت وگو، این کار نیازی ضروری به گشودن باب گفت وگو به روی تمام اعضای جامعه دارد. به عبارت دیگر، به کندوکاو همگانی و مشترک نیاز دارد. مردم جهان هنگامی که نسبت به قربانیان بی گناه فاجعه ای احساس دلسوزی و همدردی دارند، به نحوی بهتر از زمانی رفتار می کنند که فاقد آن هستند.
لیپمن معتقد است هر کودکی که به لحاظ ذهنی توانایی استفاده از زبان را داشته باشد استعداد آموزش دیدن در مدرسه و رشد کردن را دارد و در نتیجه توانایی نوعی از گفتمان و بحث فلسفی را نیز داراست. فلسفه زمانی آغاز می شود که ما بتوانیم زبانی را که به کمک آن درباره جهان سخن می گوییم، مورد بحث و بررسی قرار دهیم. هدف این نیست که کودکان را به فیلسوفانی کوچک تبدیل کنیم بلکه آن است که به آنها کمک شود تا تفکری بهتر از قبل داشته باشند.
البته کودکان هر چه بیشتر در رابطه با گوش دادن و صحبت کردن مهارت یابند همانقدر هم سریع تر می توانند با فلسفه ای انس گیرند که به کار ذهنی، متون تفکر و استدلال آوری، داوری و قضاوت تاکید دارد. اما این برنامه کوشش می کند تا از هرگونه استفاده از واژگان فنی اجتناب ورزد. بنابراین برنامه فلسفی برای کودکان، مناسب برای همه کودکان در جهت ارتقاو مهارت های فکری آنها می باشد.
راه هایی برای باز کردن ذهن کودکان
آموزش های ضروری برای کودک,آموزش به کودکان,آموزش فلسفه به کودکان

دانشمندها پی برده اند که نقش شخصیت در پاسخ گوئی به شرایط بحرانی و استرس زا بسیار مؤثر است. برخی از شخصیت ها نسبت به دیگران از توانائی و قابلیت بیشتری برخوردار هستند، کمتر خود را می بازند و با مشکل کنار می آیند. برخی دیگر در برابر هر ناملایمتی خود را می بازند، نگران و دستپاچه شده و تمام توانائی های خود را از یاد می برند.
در این مبحث شخصیت هائی را برایتان توضیح می دهم که بیشتر مستعد از پا افتادن در برابر استرس هستند.
این مدل شخصیت به نوعی دچار عدم اعتمادبه نفس است. نسبت به توانائی های خود اطمینان ندارد، تشویق و ترغیب دیگران در روی کارساز نیست و در برابر توقع های بی جای دیگران نه نمی گوید. برای اینکه محبوب دیگران واقع شود، به حرف و اوامر همه گوش می کند و تصور می کند که اگر این کار را نکند، دیگران دوستش نخواهند داشت. در ظاهر مطیع است ولی در باطن خشم و نفرتی عمیق از دیگران در دل دارد.
اینگونه افراد بهتر است به دنبال کارهای ساده بروند. اگر چه کارهای ساده، احساس بی حوصلگی و ناامیدی را در آنها ایجاد می کند، ولی اگر پیشرفت کنند و مسئولیت زیادی بر عهده بگیرند، گیج و آشفته شده و توانائی انجام آن را ندارند. به طور معمول به مشاجره و دعوا می پردازند و ناراحتی خود را بر سر دیگران خالی می کنند.
این قبیل افراد به شدت به دنبال ریسک هستند. رفتاری جسورانه داشته و می تواند در عرصه های ورزش و دنیای تجارت موفق شوند. با این حال دقت و توجه زیاد ندارند. وقتی که هیجانشان به پایان می رسد، کار قبلی را نیمه تمام گذاشته و به سوی کار بعدی می روند. به جزئیات توجه نداشته و هنگامی که مشغول قسمت اصلی کار هستند، بخش کم اهمیت آن را به دیگران می سپارند. به طور معمول مشاغلی را انتخاب می کنند که ریسک پذیری بالای آن احتمال کسب درآمد فراوان و با اعتباری بزرگ را به دنبال داشته باشد. انگیزه طلب ها از انجام کارهائی که کمی استرس در آن است، لذت می برند. آنها در ظاهر با استرس مشکلی ندارند و به دنبال آن هستند، ولی در باطن برای فرار از آن، به رفتارهای مخربی مانند سیگار کشیدن روی می آورند و رفته رفته در انجام این کار افراط می کنند و دچار بیماری ها و عوارض مختلفی می شوند. انگیزه طلب ها برای فرار از استرس به سمت آن می روند و با انجام کارهای خطرآفرین، خود را دلداری می دهند که با استرس مشکلی ندارند، اما با این روش، زندگی سلامت جسمی و روانی خود را به شدت به خطر می اندازند.
کمال طلب ها دوست دارند هر چیزی در جای خود بوده و هر کاری در زمان خود انجام شود. عادت های روزمره و جزئیات زندگی برای آنها دارای اهمیت بسیاری هستند. اشتباه دیگران از نظر آنها غیرقابل بخشش است و اگر در یک نامه کلمه ای را اشتباه بنویسند، تمام آن نامه را از اول پاک نویس می کنند. بیشتر سختکوش و قابل اعتماد هستند، ولی در برابر اتفاق های تازه و تغییرهای ناگهانی و با شرایط بحرانی دست و پای خود را گم می کنند و دچار استرس شدیدی می شوند. کمال طلب ها اگر از جریان عادی زندگی خود عقب بمانند، بی نهایت ناراحت و نگران می شوند. این افراد، علاقه مند هستند که عادت ها و روش های قدیمی خود را حفظ کنند. بنابراین اگر عاملی در نظم و عادت آنها تغییر ایجاد کند، مضطرب می شوند. بنابراین اگر عالمی در نظم و عادت آنها تغییر ایجاد کند، مضطرب می شوند. توجه بسیار آنها به جزئیات نیز به ایجاد اضطراب و نگرانی می انجامد. شخصیت های کمال طلب اگر بتوانند برخوردی آگاهانه با حوادث و تغییرها داشته باشند، می توانند بهترین سازگاری را برای خود ایجاد نمایند.
داستان دور دنیا در هشتاد روز را به خاطر دارید؟ فیلاس فوگ لرد انگلیسی که قهرمان اصلی داستان است، نمونهٔ خوبی از شخصیت کمال طلب به شمار می رود. او هر روز صبح رأس ساعت خاصی بیدار می شد. هر روز صبح پیاده روی می کرد، سپس جواب نامه هایش را می داد. رأس ساعت برای صرف نهار آماده می شد. تا ساعت مشخصی مطالعه می کرد و عصرها به کوپ می رفت. او سال ها همین کار را انجام داده بود و کوچکترین علاقه ای به تغییر نداشت و هنگامی که خدمتکاری جدید استخدام می کرد، او را به اهمیت جزئیات و ظرافت های کار آشنا می کرد. این شخصیت در برابر اعاده حیثیت خود حاضر شد تا دست به آن سفر عجیب و بی سابقه بزند و شخصیت کمال طلب و دقیق او خود که باعث شد با حساب کردن دقیقه ها و مسافت ها در این سفر پیروز شود.
افراد دارای اینگونه شخصیت، سختکوش و پرتکاپو هستند. آنها تمام انرژی خود را صرف کار می کنند. فرصتی برای معاشرت با دیگران و تفریح ندارند. به طور معمول، دوست دارند همه کارها را خودشان انجام دهند و از سپردن کار به دیگران نگران می شوند. از خود و دیگران انتقاد می کنند. در برابر سختی های، بی حوصله و عصبانی می شوند. یکجانشینی برایشان مشکل است و به طور معمول، تکان های عصبی به دست یا پای خود می دهند. دوست دارند چند کار را با هم انجام دهند. اینگونه افراد بیشترین افراد مستعد استرس را تشکیل می دهند. برای کنترل همه کس و همه چیز سخت تلاش می کند. به طور معمول، بیماری فشار خون دارند و مستعد ابتلاء به بیماری قلبی و زخم معده هستند.
بیشتر آنها از ترس های عمده ای رنج می برند. ترس هائی که سعی می کنند ابتدا از خود و سپس از دیگران پنهان کنند. به طور معمول، از این مسئله می ترسند که دیگران آنها را فرد مقیدی به حساب نیاورند. نگران هستند که مبادا یک انسان معمولی بوده و لایق موفقیت نباشند. کابوس عدم موفقیت، آنها را به بند می کشد و بنابرین در مسیر رسیدن به آنچه می خواهند، خود را از هر استراحت و آرامشی محروم می کنند.
حال به مقایسهٔ خود با شخصیت های ذکر شده بپردازید. برای راحت تر شدن کار شما، چند گفتار درونی آنها را نیز برایتان بازگو می کنم:
افراد دلواپس به خود می گویند: دیگران از من سوءاستفاده می کنند، ولی من نمی توانم جلوی آنها را بگیرم، از دعوا کردن خیلی می ترسم. نمی توانم نیازهایم را برای دیگران بیان کنم، چون ممکن است خیلی خودخواهانه باشند. هر کس اشتباه کند، من باید معذرت خواهی کنم؛ در اجتماع های دوستانه با محیط کار سعی می کنم تابع باشم.
کمال طلب ها در مورد خود می گویند: باید از هر چیزی، بهترین آن را داشته باشم. از ایجاد وقفه متنفرم و از تغییر دادن راه حل انجام کارم متنفرم، اگر کوچکترین اشتباهی مرتکب شوم، مجبورم تمام کار را از اول انجام دهم وسواس من موجب عقب افتادگی ام می شود؛ همیشه به این فکر می کنم که کارهای گذشته را چگونه می توانستم بهتر انجام دهم.
انگیزه طلب ها می گویند: همه اش حوصله ام سر می رود. تنها راه پیشرفت هر شخص، ریسک پذیری است. به پایان رساندن کارها برایم دشوار است. همیشه به پروژه های جدید فکر می کنم.
جاه طلب ها می گویند: خود را به طور کامل وقف کاری که دوست دارم، می کنم. سعی می کنم هر کاری را که شروع می کنم، به پایان برسانم. فکرم را فقط بر کارم متمرکز می کنم. گاهی آنقدر کار می کنم که غذا خوردن را از یاد می برم. هرگز نمی توانم دست از کار بکشم.
انواع شخصیت ها را بشناسید
شخصیت شناسی,انواع شخصیت,شخصیت خود را بشناسید,تست شخصیت شناسی,شخصیت شناسی mbti,شخصیت شناسی هالند,شخصیت شناسی رنگ,انواع شخصیت ها,انواع شخصیت ها در روانشناسی,انواع شخصیت شناسی,انواع شخصیت در داستان,انواع شخصیت انسان,انواع شخصیت مردان,شخصیت خود را بشناسیم,شخصیت خود را بهتر بشناسید,شخصیت پنهانی خود را بشناسید,تست شخصیت شناسی mbti,تست شخصیت شناسی دیگران,تست شخصیت شناسی ازدواج,تست شخصیت شناسی آنلاین,تست شخصیت شناسی انیاگرام,تست شخصیت شناسی شغلی,تست شخصیت شناسی mmpi,تست شخصیت شناسی تصویری